آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

مادرانه

دختر عزیزم بی نظیر من سلام الان که برات می نویسم 30 مهر 1394 هست و شما 2 سال و 15 روز سن داری. الهی مادر فدات شه گلم. از خدا  سلامتی و سعادت برات می خوام. می دونی که برادری در راه داری . پزشکم گفت 23 آبان به جمع ما میاد. این روزا  زوزای سختیه دخترم. هم سنگین شدم. خوابم به هم ریخته. تپش قلب دارم و تنگی نفس . اما همش نگران توام. امیدوارم در حق تو کوتاهی نکنم. تو نفس منی. مایه غرور مادری من. امسال هم به احترام  پدر بزرگ که دیگه تو جمع ما نیستن هم شرایط من تولد رسمی  برات  نگرفتیم. یه کیک گرفتیم   که بردیم مهد کودک با نی نی ها   نوش جان کنین. که منم حتی حضور نداشتم. مربی ها عکس...
30 مهر 1394

تولد 2 سالگی

  دوباره پاییز اما نه فصل خزان زرد دوباره پاییز   اما نه فصل اندوه و درد دوباره پاییز  فصل زیبای سادگی دوباره پاییز و موسم  شدید دلدادگی دوباره پاییز و فصل  میلاد تو  چه زیباست  حضورت و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلادت ، روزی که تو آغاز شدی تولدت مبارک عسل  من و بابایی ... تو امید روزهای نیامده ... تو مامن آرامش سخت ترین لحظه های زندگی ... تو حاصل یک جنجال عاشقانه ایی تو همان کسی هستی که آرزویش را داشتیم...
15 مهر 1394

اولین روز مهد کودک

دردونه مامان و بابا امروز چهار شنبه  8 مهر 1394 برای بار اول شما رو آزمایشی یه دو ساعتی بردیم مهد کودک . اسمش سرزمین کودک بود تو اشرفی اصفهانی. خیلی به خونه دور نیست. جای نو ساز و تر تمیزی بود. خیلی بچه خوبی بودی با بچه ها کنار آمدی اصلا گریه نکردی. فقط خیلی زود بیدار شده بودی  حدود 6:30 . برا همین 11.30 آمدم دنبالت. تو مهد جشن داشتن و حسابی کف می زدی اما خواب آلو بودی. روز اول بود و کم موندی قراره تا آخر مهر ماه که می شه حدود 15 جلسه ببرمت  تا به محیط عادت کنی. مدارک رو روز شنبه آماده می کنم ببرم. با آنا که بردیمت رفتیم یه پارک بود نزدیک مهد نشستیم هوای خوب پاییزی خوردیم. هوا داره خنک میشه عزیزم در آستانه...
8 مهر 1394

23 ماهگی

15 شهریور 1394 آنیل جان 23 ماهگی مبارک. باورم نمیشه داری دو ساله میشی. چقدر زود می گذره. دلبندم حسابی تابستون گرمی داشتیم از سفرهای پی در پی حسابی لذت بردی از شمال و مشهد و استانبول  و در پایان سفر یک  ماهه به آذربایجان.   هنوز بد غذا و کم غذایی. خیلی دلم میگیره . اما شکر که سلامتی و سر حال. با موزیک میونت خیلی خوبه و با یه تیک می رقصی. نقاشی های خط خطی می کشی. دست و پاتو نقاشی میکنی. بازیگوشی می کنی. بیشتر این ماه رو اذر بایجان پیش آنا بودیم. آنا اسباب کشی کردن منزل جدید که در واقع قسمتی از حیاط خانه پدریمان بود که دو طبقه ساختن تا هم آنا تنها نباشه هم از مشکلات خونه بزرگ قدیمی رها شه. هم اینکه از  ...
4 مهر 1394

استانبول

  سلام عزیز دل مامان دردونه مامان خیلی خوشحالم که خاطرات سفر دیگه ای رو برات می نویسم امیدوارم یه چیزهایی رو به خاطر بیاری. 21 مرداد تا  26 مرداد رو در استانبول بودیم. یه سفر خوب و به یاد موندنی دیگه. البته برا من کمی سخت بود چون نمی تونستم فرز باشم اما تا جایی که تونستم گشتیم و گشتیم. جاهایی رفتیم که قبلا نرفته بودیم مثل آکواریوم و ویالند .  یکی از پلاژهای  بویوک آدا. اما آخر پرواز زیاد تاخیر داشت جای 10.30 شب ساعت 3:40 صبح  انجام شد و ما از 8 فرودگاه آتاتورک علاف بودیم!!! امان از تاخیرهای پروازهای ایران!! این باعث شد خیلی خسته شیم. پاهام به شدت ورم کرده بود و به سختی راه میرفتم. چه میشه ک...
28 مرداد 1394

22 ماهگی

عزیز تر از جانم خانومم به سلامتی 22 ماهگی رو هم پشت سر گذاشتی. هنوز کم غذا و گاهی روزه ای!!!!! دوستت دارم عزیزم. شیطون شدی حسابی با خودت حرف می زنی. کاملا متوجه حرفامون میشی. خودت کفشهات رو میبندی و خودت باز می کنی. جارو میکشی فقط با دسته!!!! خیلی نازی دخترم. دوست داری دمپایی و کفش من و بابا رو بپوشی و بگردی. وقتی نتونی پاتو زمین می کوبی. تا حرف ددر می شه بدو بدو دم در آماده ای. حسابی از سفر ها لذت میبری . خیلی از حروف رو تلفظ می کنی اما هنوز حرف نمی زنی. دیگه نمی خوام نگران باشم. هر وقت خدا خواست شروع می کنی به حرف زدن. ما تلاشمون رو میکنیم. شما کمی کم لطفی. برات کتاب زیاد می خونیم باهات حرف می زنیم. شهر و قص...
16 مرداد 1394

مشهد

 آنیل خانم سلام سلام عزیز مامان و بابا هنوز خستگی سفر شمال از تن نرفته  بار سفر بستیم به مشهد. آنا من و شما  رو مهمان برد مشهد به این ترتیب دوشنبه 5مرداد با پرواز 8:45 دو مامان و دو دختر عازم مشهد شدیم. حیف که بابا نشد مرخصی بگیره و همراهمون باشه. این اولین سفر شما به مشهد بود دخترم. حسابی خوش گذشت.هر جا تونستیم رفتیم و یه دل سیر زیارت.  اما به خاطر ازدحام نزدیک ضریح هم نرفتم. هم شما بغلم بودی و از شلوغی زدی زیر گریه هم  داداش کوچولو ی شما اذیت میشد که. حالا هر دوتون مشهدی شدین. از آنا بابت این مهمانی زیبا ممنونیم.           ...
10 مرداد 1394